X
تبلیغات
رازمجنون
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
برچسب‌ها
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
درباره

----------------------------------------------
هنوز خاک شلمچه جنون به دل دارد

ز هجر آن همه خورشید خون به دل دارد

سخن بگو طلاییه باز دلتنگم

برای سجده سرخ نماز دلتنگم

تبسمی به من ای فکه، هر دو تنهاییم

چگونه بعد شهیدان خود سرپاییم

پر از دعای کمیلی، پر از جنون کارون

کجاست منزل لیلی، جزیره مجنون

تو ای شهید که نامت خلاصه پاکیست

چقدر پیراهن خاکی تو افلاکیست

چقدر قمقمه خالی ات ادب دارد

هنوز نام اباالفضل زیر لب دارد...
جستجو

آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
کاربردی


کد کج شدن تصاوير

سربازان گمنام سایبری(اهواز)

باعرض سلام و خسته نباشید به تمامی دوستان عزیز

 

 به استحضار میرساند سامانه پیام کوتاه رازمجنون افتتاح شده است.


شما نیز جهت عضویت میتوانید عدد"313"رابه شماره10000555551373  ارسال کنید و یک پیامک حاوی تایید عضویت برای شما ارسال میشود....

و


شاهد دریافت پیامک های مناسبتی ما باشید...

 

لطفا انتقادات و پیشنهادات خود را برای ما ارسال نمائید.

سامانه پیامک: 50002050505530

شماره تماس: 09382842066 سیدعبدالله عابدین مطلق

www.razemajnooon.ir    



برچسب‌ها: سامانه پیامک, عضویت رایگان, اسمس, مذهبی, مناسبتی




بهش گفتم: امام زمان عج رو دوست داری؟

گفت: آره ! خیلی دوسش دارم

گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟

گفت: آره!

گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟

گفت: خب چیزه!…. ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ، به دله

گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد

گفت: چرا؟

براش یه مثال زدم:

گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم دوست شده و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره. تو هم سراسیمه میری و می بینی بله!!!! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می گیره.عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد! بهم خیانت کردی؟ بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه : عزیزم! من فقط تو رو دوست دارم. بعد تو بهش میگی: اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟ چرا آوردیش رستوران؟ اونم بر می گرده میگه: عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه! دوست داشتن به دله…

دیدم حالتش عوض شده

بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی: مرده شور دلت رو ببرن؟ تو نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟ حرف شوهرت رو باور می کنی؟
گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟ معلومه که دروغ میگه

گفتم: پس حجابت….

اشک تو چشاش جمع شده بود
روسری اش رو کشید جلو
با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره

از فردا دیدم با چادر اومده

گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد!

خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره
می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه



السلام عليك يا ميثاق الله الذي اخذه و وكده

السلام عليك يا وعد الله الذي ضمنه

اللهم عجل لوليك الفرج


برچسب‌ها: حجاب, امام زمان


موضوع : حجاب نوشت  






شلمچه بوی چادر زهرا میدهد

شلمچه بوی مردان با غیرت میدهد

شلمچه یعنی شرف ایران زمین            یعنی آبروی این سرزمین


شلمچه یعنی بوی خون

بوی پیکرهای نیمه جون
 
شلمچه یعنی کربلای سوخته        رد مهدی «عج» با پلاک های سوخته         

شلمچه یعنی بوی اشک و بوی درد

شلمچه یعنی مادران خیلی مرد

شلمچه بوی چادر زهرا میدهد                بوی اصغر، بوی اکبر، بوی لیلا میدهد





  با ما چه کردی گنبد لاجوردی...

اینجا شلمچه است ، جایی که وقتی دلها گرفته و تنگه روبروی یادمان شهدای

گمنام که می ایستی تو 1 لحظه به ناگاه کربلایی می شی ، به همین سادگی ...

خوش به حال اونایی که دلشون اونجا موند و نینوایی شد...

راستی کمی اونطرف تر عده ای بودند که به سمت گنبد طلایی ابا عبدالله می

رفتند تا کربلایی بشن ...خوش به حالشون ....

کاش به اونجا که رسیدن به جای ما هم بگن

صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسین ...





شلمچه تندیس زیبای عشق است که در میدان ایثار قد کشیده است . شلمچه شهر شهود و شهادت است . شلمچه مثنوی بلندایثار است و فرودگاه عشق و عروجگاه دل . صحرای خشکی که دریای مواج خون و اشکهای عاشقانه در تربت پاکش دارد با قلب خونینی که هنوز زیبا و دلنواز می تپد و خون غیرت و مردانگی را در رگهای این دیار می دواند و حدیث بلند حیات با عزت را زمزمه می کند. زمین خاکی شلمچه ، زیباتر از آبی آسمان است چرا که شلمچه قتلگاه مرغان عاشقی است که برای وصال بی قرار بودند و از کوچه پس کوچه های منیت و مادیت رهیده و به شهر دلگشای معنویت و شهادت دل بستند.

برچسب‌ها: شلمچه, پلاک های سوخته, مردان با غیرت, بوی چادر زهرا


موضوع : شهدا نوشت  


سایت خبری عروج انتشار کرد:

بچه های نسل سوم گردان کربلا جمع شده اند تا جای خالی مسئولین را پر کنند تا خودشان آتیه سازان کشور باشند پابرهنه ، پا در عرصه فضای مجازی گذاشتند تا خورشید عالم تاب (امام زمان عج) را به جهانیان معرفی کنند از همه قشری بودند یکی دانشجو ودیگری هنرمند و طراح ، طلبه و بسیجی هم بینشان بود آمده بودند تا راز مجنون را دریابند تا حماسه بسازند . این سربازان ایران در دفاع مقدس نبودند اما خوب درک کرده اند که عرصه ، عرصه دفاع است ، دفاع به معنی عقب گرد نیست ماعلمداران به فکر هجوم به دشمن هستیم.



بسم الله الرحمن الرحیم

بچه های نسل سوم گردان کربلا جمع شده اند تا جای خالی مسئولین را پر کنند تا خودشان آتیه سازان کشور باشند پابرهنه ، پا در عرصه فضای مجازی گذاشتند تا خورشید عالم تاب (امام زمان عج) را به جهانیان معرفی کنند از همه قشری بودند یکی دانشجو ودیگری هنرمند و طراح ، طلبه و بسیجی هم بینشان بود آمده بودند تا راز مجنون را دریابند تا حماسه بسازند .

این سربازان ایران در دفاع مقدس نبودند اما خوب درک کرده اند که عرصه ، عرصه دفاع است ، دفاع به معنی عقب گرد نیست ماعلمداران به فکر هجوم به دشمن هستیم .

این ها درد و دل های قلم بر سر برگ سفید نیست ما بی پلاک امده ایم تا بگوئیم منتظران فرج ایستاده اند تا بگوئیم امام رحمت خدا را دیده بود که گفت سربازان من در گهواره هستند اینک ما سربازان در گهواره بزرگ شده ایم و فریاد می زنیم اسلام دین جاویدان است.

تابنده جوش و خروش کارون هستیم ومثل آن خاکی ها یی که بی نام در جبهه جنگ درخشیدند آمده ایم تا در جبهه جنگ نرم بدرخشیم.

فقط باید بگویم من با تو غزل می آفرینم پس من و تو مثل بلبل و کوه و ،رودیم راز ماندن در خواندن من ایستادگی تو و رفتن یاران سفره کرده مان است پس ایستادگی کن برادر

توضیح : کلمه هایی که با رنگ قرمز مشخص شدند لینک برخی از وبلاگ نویسان اهوازی است.

 


برچسب‌ها: رازمجنون, نسل سوم گردان کربلا, آتیه سازان, پابرهنه, خورشید عالم تاب


موضوع : سیاسی نوشت  







تو نمازخونه دانشگاه داشتم سجاده آماده می کردم برای نماز،همین که چادر مشكی و سجاده آماده می کردم برای نماز، همین که چادر مشكی
از سر برداشتم تا چادر نماز بر سر کنم گفت: این همه خودت را بقچه پیچ می کنی که چی؟
بر گشتم به سمت صدا، دختری را دیدم ک در گوشه ی نمازخانه نشسته بود.
پرسیدم: با منی؟

 


گفت: بله با تو ام و همه ی بیچاره های مثل تو که گیر کرده اید توی افکار عهد عتیق! اذیت نمی شوی با این پارچه ی دراز دور و برت؟ خسته نمی شوی از رنگ همیشه سیاهش؟
تا آمدم حرف بزنم گفت: نگاه کن ببین چقدر زشت می شوی ، چرا مثل عزادارها سیاه می پوشی؟ و بعد فقط بلدید گیر بدهید به امثال من.
خندیدم و گفتم: چقدر دلت ﭘُر بود دوست من! هنوز اگر حرف دیگری مانده بگو.
خنده ام را که دید گفت: نه! حرف زدن با شماها فایده ندارد.
گفتم: شاید حق با تو باشد عزیزم. پرسیدم ازدواج کردی؟ گفت: بله.
گفتم من چادر را دوست دارم. چادر؛ مهربانیست.
با سرزنش نگاهم کرد که یعنی تو هم مثل بقیه ای...
گفتم؛ چادر سر می کنم، به هزار و یک دلیل. یکی از دلایل چادر سر کردنم حفظ زندگی ِ توست.
با تعجب به چهره ام نگاه کرد.
پرسیدم با همسرت کجا آشنا شدی؟ گفت: فلان جا همدیگر را دیدیم، ایشان پیشنهاد ازدواج داد، من هم قبول کردم.
گفتم خوب؛ خدا قبل از دستور دادن به من که خودم را بپوشانم به مرد ها می گوید؛ غض بصر داشته باشید یعنی مراقب نگاهتان باشید. تکلیف من یک چیز است و تکلیف مردان یک چیز دیگر. این تکالیف مکمل هم اند، یعنی اگر مردی غض بصر نداشت و زل زد به من، پوشش من باید مانع و حافظ او باشد، و من اگر حجاب درست و حسابی نداشتم، غض ِ بصر مرد و کنترل نگاهش باید مانع و حافظ من باشد.
همسر تو، تو را "دید"، کشش ایجاد شد، و انتخابت کرد. کجا نوشته شده است که همسرت نمی تواند از تماشای زنانی غیر از تو لذت ببرد، وقتی مبنای انتخاب برای او نگاه است؟
گفت: خوب... ما به هم تعهد دادیم.
گفتم: غریزه، منطق نمی شناسند، تعهد نمی شناسد. چه زندگی ها که به چشم خودم دیدم چطور با یک نگاه آلوده به باد فنا رفت.
من چادر سر می کنم، تا اگر روزی همسر تو به تکلیفش عمل نکرد، و نگاهش را کنترل نکرد، زندگی تو، به هم نریزد. همسرت نسبت به تو دلسرد نشود. محبت و توجه اش نسبت به تو که محرمش هستی کم نشود. من به خودم سخت می گیرم و در گرمای تابستان زیر چادری که بیشتر شبیه کوره است از گرما هلاک می شوم، زمستان ها زیر برف و باد و باران برای کنترل کردن و جمع و جور کردنش کلافه می شوم، بخاطر حفظ خانه و خانواده ی تو. من هم مثل تو زن هستم. تمایل به تحسین زیبایی هایم دارم. من هم دوست دارم تابستان ها کمتر عرق بریزم، زمستان ها راحت تر توی کوچه و خیابان قدم بزنم. من روی تمام ِ این علاقه ها خط قرمز کشیدم، تا به اندازه ی سهم ِ خودم حافظ ِ گرمای زندگی تو باشم.
سکوت کرده بود.
گفتم؛ راستی... هر کسی در کنار تکالیفش، حقوقی هم دارد. حق من این نیست که زنان ِ جامعه ام با موهای رنگ کرده ی پریشان و صد جور جراحی ِ زیبایی فک و بینی و کاشت گونه و لب و آنچه نگفتنیست، چشم های همسر من را به دنبال خودشان بکشانند.
حالا بیا منصف باشیم. من باید از شکل پوشش و آرایش تو شاکی باشم یا شما از من؟
بعد از یک سکوت طولانی گفت؛ هیچ وقت به قضیه این طور نگاه نکرده بودم
راست می گویی ...



برچسب‌ها: من چادر سر می کنم, نمازخونه دانشگاه, چادر مشكی



در دل یک جانباز شیمیایی با امام زمان (عج)

باسمه تعالی

مرا می‌شناسی.

من یک روستایی‌ام.

یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.

از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.

شاید مرا نشناسی!

خیلی ها مرا نمی‌شناسند.

برای خواندن مطلب به ادامه مطلب بروید.


برچسب‌ها: در دل یک جانباز شیمیایی با امام زمان, عج, مرگ جاهلیت, بچه بسیجی هستم, اداره و بنیاد جانبازان





پدر با نبودنت آرزوهایم شکست

پدر جان! به خدا همه جا را دنبالت گشتم اما هر چه بیشتر گشتم، کمتر یافتم. آخر کجا رفته بودی؟ آن روز همه سیاه پوشیده بودند.گویی همه در عزا و ماتم بودند، من آن روز نمی دانستم این عزاداری به خاطر چیست.

سلام پدر! سلام به تو که در جنتی مقام گرفتی که انس و جن به آن غبطه می خورند. سلام من از کره خاکی به تو انسان افلاکی

پدر عزیزم! حالا که در کنارم نیستی. نمی خواهم کتمان کنم که دلم برایت تنگ نشده است. چه آرام پر گشودی و دخترت را تنها گذاشتی. هیچ گاه باور نکردم که دیگر دست نوازشگرت را بر سرم احساس نمی کنم.

پدر مهربانم! آن شب را به یاد داری؟ شبی را می گویم که تماس گرفتی و گفتی با هواپیما به خانه بر می گردی. آن موقع من فقط هشت سال داشتم و تازه یک ماه بود که به کلاس اول رفته بودم. آن شب چقدر شاد بودم! دفتر نقاشی، دفتر مشق و املاء ام را از روی طاقچه برداشتم تا به تو نشان دهم در این مدت که نبودی چه چیزهای تازه ای یاد گرفته ام. می خواستم به تو بگویم. بابا ببین که چه نمره هایی گرفته ام! بابا خطم را ببین!

آن شب چه بر من و خانواده کوچکمان گذشت.تمام شب چشم از آسمان بر نداشتیم، ولی تو نیامدی و ما را چشم به راه گذاشتی.

روز بعد در مدرسه رفتم، ساعت انتظار به پایان آمد و زنگ خورده شد و من با سرعت به خانه برگشتم. به خانه که رسیدم دیدم چه قدر ناآرام و شلوغ است. با شادمانی به داخل خانه رفتم، ولی خبری از تو نبود.

پدر جان! به خدا همه جا را دنبالت گشتم اما هر چه بیشتر گشتم، کمتر یافتم. آخر کجا رفته بودی؟ آن روز همه سیاه پوشیده بودند.گویی همه در عزا و ماتم بودند، من آن روز نمی دانستم این عزاداری به خاطر چیست. اما بعد فهمیدم تو دیگر بر نمی گردی. به یکباره گویی جام آرزوهایم شکست!

پدر جان! نمی گویم چرا رفتی. می دانم مادرم صدها بار گفته است که تو به خاطر مذهبت و نیل به هدفی والا و به خاطر مملکت اسلامی به جنگ رفتی،بنابراین تو و هدفت و مقاومت و اراده ات را تحسین می کنم. و از اینکه دختر چنین پدری هستم، افتخار می کنم.

پدر جان! قسم به خون پاکت! قسم به آن لحظه ای که در انتظار تو برای ابد ماندم! و قسم به آن زمانی که تابوت پاکت را آوردند! رهرو راهت خوام بود.


برچسب‌ها: پدر با نبودنت آرزوهایم شکست, عزا و ماتم, دست نوازش, بابا, انتظار به پایان


سلام آقا جون

دوباره دلم گرفت ، یاده شما افتادم

آقا جونم دلم گرفته از همه آدما ،

دلم از دسته آدمایی مثل خودم گرفته

دلم بدجور گرفته...

نمی دونم چرا ماها اینجوری شدیم

اونقدر درگیر دنیا شدیم که یادمون رفته یه مولایی داریم که باید یادش باشیم و برای ظهورش دعا کنیم

آقا جونم یه وقت بود دلم خوش بود هر روز حتی برای لحظات کمی هم که شده یاده شما می افتادم...ولی حال چه بگویم که...


همیشه یه دعا داشتم اونم دعا برای فرجتون بود

دلم پر می زد برای جمکرانتون...

آقا جون احساس میکردم خیلی بهتون نزدیکم

شاید برای خیلی ها خنده دار باشه ولی منتظرتون بودم و خواهم ماند و برای ظهورتان هر شب و روز دعا میکنم

هر شب قبل از خواب برای سلامتی شما صلوات می فرستادم و دعا می کردم ، می گفتم خدایا امشب تو خواب آقامو ببینم

صبح که از خونه می زدم بیرون سلام به امام زمان اولین کاری بود که می کردم و خودم رو به دست شما میسپردم

هر روز برای سلامتی آقامون صدقه می دادم

آقا جان یادته چقدر تو جمکران باهات درد ودل کردم و چه ها گفتم و خواستم


چقدر دوست داشتم بشم خادم جمکران

همیشه چشمم دنباله شما بود ، همیشه به یادتون بودم

ولی حالا .................

نمی دونم چطور شد یه دفعه ورق چرخید

آدمی که اسمشو گذاشته بود منتظر امام زمان یکدفعه همه چیزو فراموش کرد.

اونقدر درگیر دنیا شدم که الان بعضی وقتا به خودم میام می بینم شاید یک ماه میشه به فکرتون نبودم

نگاه به کارایی که انجام میدم میکنم میگم خدایا این کارا رو نه تو دوست داری و نه امام زمان ولی به خاطره دنیا خیلی راحت انجامشون می دم

آقا جون خیلی دلم از خودم وکارایی که کردم گرفته ، ولی مولای من هنوز محبت شما تو وجودم هست

آقا جون درسته که من از مسیر شما منحرف شدم ولی می دونم شما بر حق هستین

آقا جون میدونم خیلی بی معرفتم ، میدونم نسبت به شما بی معرفتی به خرج دادم ولی آقا جونم می خوام بگم خیلی دوستون دارم

آقا جونم هنوزم بزرگ ترین آرزوم شهادت در رکاب شما و درک محضر شما هستش

آقا جون همشه دستمو گرفتی ممنونتم ، آقا جونم خیلی مخلصتم ، مارو هم دعا کن ، دعا کن سربازت بشم

یا مهدی هر جا که هستی التماس دعا...



برچسب‌ها: دلنوشته, درددل, دلتنگی, یامهدی, شهادت